قطب الدين محمود بن ضياء الدين مسعود الشيرازي
740
درة التاج ( فارسى )
و سيّم : آن است كى تعلّق نفس با بدن تعلّق متقدّم در وجود باشد ، و اين موجب آن نيست كى نفس معدوم شود بعدم بدن ، جه متقدّم بالذات معدوم شود بفرض « 1 » عدم متأخّر . بل كى واجب آن است : كى سبب معدم « 2 » در جوهر نفس عارض شوذ ، و با او بدن فاسد شوذ ( نه آنك بدن فاسد شود ) بسببى كى مخصوص باشد به آن ، لكن فساد بدن بسببى « 3 » است كى مخصوص باشد به آن از تغيّر مزاج ، يا تركيب . پس روشن شد كى خراب بدن معدم نفس نيست ، پس اگر عدم او جايز باشد آن بسببى ديگر باشد . لكن تو دانستهء كى نفس بسيط است ، و قائم است بذات خود ، و هر جه جنين باشد بعد از وجود بالفعل قابل عدم نباشد با وجود علّت فاعلى ايشان ، جه هر جه او بالفعل است ، و قابل عدم ، قوّت وجود او و عدم او در غير او باشد ، - جه شىء از آن روى كى [ او ] بالفعل است نفس او بقوّت نباشد نفس او را ، و اگر جه جايز باشد كى بقوّت باشد از بهر حصول امرى ديگر ، نه آنك درو قوّت وجود نفس او ( و ) عدم او باشد . و جون تأمّل كنى بدانى كى بدن حامل قوّت وجود نفس - و عدم او نيست ، بل كى درو قوّت تعلّق نفس است بأو - و عدم تعلّق نفس بأو ، - جه معنى آنك جيزى محلّ امكان جيزى ديگرست تهيّؤ اوست مر وجود آن را درو تا حال « 4 » وجود خود مقترن باشد بأو . و همجنين در امكان فساد جيزى ، و ازين جهت « 5 » ممتنع است كى شىء محلّ فساد نفس خود شود ، بل بدن با هيئتى « 6 » مخصوص محلّ امكان و تهيّؤ اوست حدوث صورتى را - كى مقارن او شوذ و او را نوعى محصّل كند . و نفس مبدأ قريب است آن صورت را . و وجود شىء بدون وجود مبدأ او درست نباشد . و آن استعداد و تهيّؤ ( ب ) حدوث اين صورت زايل شوذ بسبب زوال آنج بدن با ( ا ) و محلّ امكان آن بوذ ، و آن هيآت مخصوص « 7 » است . و بعد از آن باقى ماند محلّى مر امكان فساد
--> ( 1 ) - بعرض - م . ( 2 ) - مقدم - ط . ( 3 ) - نسبتى - م . ( 4 ) - با حال - م . ( 5 ) - و ازين به جهت - ط . ( 6 ) - يا هيئتى - ط . ( 7 ) - هيأتى مخصوصه - م .